سری فلش های خیلی زیبا
اشعار مصور عمید رضا مشایخی
دست فروش
زمستان است وسرما خانمان سوز
قیامت میكند بادی چه پرسوز
زنی در گوشه ای مانده ست لرزان
چه میخواهد دراین سرمای سوزان؟
نگاهی میكنم روشن به سویش
گرفته چادرش راروی مویش
كمی آنسوترش كفشیست پاره
چه دردی را چنین كفشی ست چاره؟
نگاهش در نگاهم خیره مانده
توگوئی فكر من را خوب خوانده
صدا سر میدهد مال فروش است
صدایش مرده چون شمعی خموش است
عجب مادر! در این دنیای امروز
چه داری می فروشی توی این سوز؟
مگر بیچاره تر از تو كسی هست
كه محتاج است وپایش مانده بر دست؟
مگر ازخود نداری نان ومالی
كه اینجا اینچنین شوریده حالی؟
كه راه رزق را روی تو بسته
كه اینجا مانده ای بیمار وخسته؟
نمیدانی مگر اینها كه مد نیست !
تو اصلا میشناسی جنس مد چیست؟
چه آدمها كه بر روی زمینند
كه اینك زاهدان هم خوش نشینند!
نه عقلم بود ونه احساس وهوشم
كه ناگه ناله اش آمد به گوشم
نگاهش سخت آتش زد تنم را
قلم زد نقشه ی پیراهنم را
دروغین شادی ام را از دلم برد
دوباره قلب من خشكید و پژمرد
عشق یعنی مستی و دیـــوانگی
عشق یعنی ز خــــود بیــگـــانگی
عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
نیستان غریب
رقص
رقص
هم سبزه،و هم آب روان می رقصد
هم بلبل مست،نغمه خوان می رقصد
بر دست نسیم خوش خرامان ،گندم
می چرخد و شاد و بی امان می رقصد
یک یاس کشیده قد به سمت خورشید
شاداب به دوش ارغوان می رقصد
یک سرو کهن میان جمعی لاله
بی رنگ و ریا عصا زنان می رقصد
هم موج،و هم ماهی عاشق در آب
با شادی آب بی کران می رقصد
با رقص گل وسبزه وباغ و بلبل
انگار تمام کهکشان می رقصد
در جوشش شوق،مادر گل ها نیز
با چشم ترش گریه کنان می رقصد
پیوند زمین وآسمان را باران
خود بسته و ،خود در آن میان می رقصد
خود کرده نهان ز شرم هم در کنجی
پیداست عیان،که در نهان می رقصد
یک سنگ فقط نشسته با خلقی تنگ
کاین هست چنین و،آن چنان می رقصد
این است که هر اهل دلی در دنیا
با جشن و سرور مردمان می رقصد
عمید رضا مشایخی
بهار 87
اشعار زیبای عمید رضا مشایخی
کسی حالم نمی پرسه
بهای وصل
حدیث قدسی:
هر که جویای من شد مرا پیدا کرد هر که مرا پیدا کرد مرا شناخت و هر که مرا شناخت دوستدار من شد و هر که دوستدار من شد عاشق من شد و هر که عاشق من شد من هم عاشق او می شوم و هر که را که من عاشق او شدم او را خواهم کشت و هر کس من او را بکشم خودم خون بهایش می شوم و هر که را که خون بهایش بر من است من خود خونبهای او هستم.
بهای وصل
هر کس که در این سراچه بشناخت مرا
گویا که درون میکده یافت مرا
و آن کس که به سعی خود مرا یافته است
چون جام شرابی است که او خواسته است
آن کس که چنین خواسته در گوش کند
باید که شراب عشق من نوش کند
گر حلقه عشق من به دست اندازی
من نیز کنم ز عشق رخت غمازی
گر از طرب عشق کسی برخیزم
باید به بهای وصل خونش ریزم
آن کس که ز فرط عشق گیرم جانش
باید که ز جان خود دهم تاوانش
گر در طلبم حسن.تو شعری گفتی
امید نگه دار که در عشق من افتی
یك تار مو
آهی كشید، غمزده پیری سپیـد موی
تبلیغات











































