تبلیغات
وبلاگ آموزشی و اجتماعی ابتهاج - مطالب تقدیم به بهترینم- عشقم
چهارشنبه 2 دی 1388

عشق هرگز فراموش شدنی نیست

   نوشته شده توسط: صهیب عبیدی ابتهاج    نوع مطلب :تقدیم به بهترینم- عشقم ،

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

ادامه مطلب ...


سه شنبه 5 خرداد 1388

دوستت دارم

   نوشته شده توسط: صهیب عبیدی ابتهاج    نوع مطلب :تقدیم به بهترینم- عشقم ،

می نویسم از قلب مهربانت از ان احساس پاکت

می نویسم از چشمان زیبایت ازنگاه پر از عشقت

با صداقت می نویسم

نخستین عشقم تویی

و با یکدلی می نویسم که با تو

تا اخرین لحظه خواهم ماند

با چشمان خیس می نویسم

که خیلی مهرت در دلم نشسته و با بغض می نویسم

می نویسم از ان حرفهای شیرینت

و ان لحظه ی رویایی که من و تو در ان اشنا شدیم

و شیفته ی قلب های سرخ هم شدیم

ان چه که می نویسم حرف دل است و بس



حرف دل عاشق و بی قرار من

می نویسم و فریاد می زنم


دوستت دارم


شنبه 19 بهمن 1387

ISHQ....عشق

   نوشته شده توسط: صهیب عبیدی ابتهاج    نوع مطلب :تقدیم به بهترینم- عشقم ،

Image By www.Allpic.ir


شنبه 19 بهمن 1387

وبلاگ عاشقانه ابتهاج

   نوشته شده توسط: صهیب عبیدی ابتهاج    نوع مطلب :تقدیم به بهترینم- عشقم ،

Image By www.Allpic.ir


 


برای دیدن صفحه فیس بوک من بروی عکس پائین کلیک نمائید.

Sohaib Obaidi Ebtihaj


پنجشنبه 23 آبان 1387

عشق یعنی مستی و دیـــوانگی

   نوشته شده توسط: صهیب عبیدی ابتهاج    نوع مطلب :عمومی ،اشعار ،تقدیم به بهترینم- عشقم ،

عشق یعنی مستی و دیـــوانگی
عشق یعنی ز خــــود بیــگـــانگی

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

عاقلانه ترین کلمه "احتیاط " است
حواست را جمع کن

دست و پا گیر ترین کلمه "محدودیت" است
اجازه نده مانع پیشرفتت شود

سخت ترین کلمه "غیر ممکن" است
اصلا وجود ندارد

مخرب ترین کلمه "شتابزدگی" است
مواظب پل های پشت سرت باش

تاریک ترین کلمه "نادانی" است
آن را با نور علم روشن کن

کشنده ترین کلمه "اضطراب" است
آن را نادیده بگیر

صبور ترین کلمه "انتظار" است
همیشه منتظرش بمان

با ارزش ترین کلمه "بخشش" است
سعی خود را بکن

قشنگ ترین کلمه "خوشرویی" است
راز زیبایی در آن نهفته

سازنده ترین کلمه "گذشت" است
آن را تمرین کن

پرمعنی ترین کلمه "ما" است
آن را به کار ببر

عمیق ترین کلمه "عشق" است
به آن ارج بده

بی رحم ترین کلمه "تنفر" است
با آن بازی نکن

خودخواهانه ترین کلمه "من" است
از آن حذر کن

نا پایدارترین کلمه "خشم" است
آن را در خود فرو بر

بازدارنده ترین کلمه "ترس" است
با آن مقابله کن

با نشاط ترین کلمه "کار" است
به آن بپرداز

پوچ ترین کلمه"طمع " است
آن را در خود بکش

سازنده ترین کلمه "صبر" است
برای داشتنش دعا کن

روشن ترین کلمه "امید" است
همیشه به آینده امیدوار باش


شنبه 20 مهر 1387

ISHQ

   نوشته شده توسط: صهیب عبیدی ابتهاج    نوع مطلب :تقدیم به بهترینم- عشقم ،

چه دلیلی داره زنده بودن .
وقتی كسی رو نداری برای پرستیدن .
وقتی دلی نداری برای سپردن .
حتی تنی برای زخم خوردن .
چه فایده داره نفس بی هم نفس كشیدن .
اشك چه ارزشی داره وقتی شونه هایی رو كه سال ها چشم به راهش بودی و نداشتن .
چه فایده داره چشم هات وقتی نتونی زیبایی ها رو ببینی
زمانی كه دلیل زیبا دیدن و نداشتن .
آه بلندی می كشم و با فریاد میگم
خدا یاااااااااااااااااااااااااااااا
چرا

 

ای ستاره ی درخشان آسمان دلم

اشك سوزان چشمان مرا ببین ، بغض من در جاده های بی كسی گم شده

دوست ندارم همچون یك عروسك كوكی باشم

هرگز نمی خواهم كه در صندوقچه ی دلت مخفی بمانم

نمی خواهم در فشار هرزه ی نگاهها خرد شوم

من طالب پیوستن هستم ،من می خواهم شاهد سپیده دم عشق باشم

من هم می خواهم سرود عاشقانه سر دهم

رقص نیرنگ را نمی خواهم ،مرا پناه ده و از شبهای پر عذاب مرا دور ساز

بگذار تا زائیده ی عالی ترین تصویرها باشم

بگذار تا معنای هستی را در یابم و معجزه ی عشق را ببینم

می خواهم به آرامی به روی مخمل شب چشمهانم را بر هم گذارم

هجوم كابوسهای شبانه را از من برهان

تیغ بی وفایی را به من نشان مده ...شوق پرواز را به من بیاموز

 و جای حسرت را برایم باقی مگذار

بگذار تا مروارید دریایت شوم ،بگذار تا به نیستان دلت راه یابم

شكوه عشقت را از من دریغ نكن ،چهره ی تلخ جدایی را از من دور ساز

چشمان صاف و زلالت را برایم گل آلود نكن ،بر عشق پاكم نفرین نكن

مگذار كه نشكفته پرپر شوم

زندگی مرا وسعت بخش به حرفهای دلم نگاه كن

برگ ریزان پائیزم را با تو می خواهم چرا كه با بودن تو دیدنی و زیبا می شود

جاده ی تنهایی پائیزان فقط با بودن تو انتها می یابد

می خواهم چشمانت را باز كنی و مرا ببینی

 نمی خواهم روزی باشد كه دیگر من تمام شده باشم

آه كه چه شیرین است در این برگ ریزان و در این جاده ی تنهایی با تو همگام شدن

خدایا اگر قرار بود روزی شاهد باختنم باشم

پس چرا آتش عشقش را در وجودم شعله ور كردی ؟؟؟؟؟؟؟

 

 


دوشنبه 6 خرداد 1387

سلام دوستان قشنگ و مهربانم.

   نوشته شده توسط: صهیب عبیدی ابتهاج    نوع مطلب :تقدیم به بهترینم- عشقم ،

سلام دوستان قشنگ و مهربانم.

امیدوارم که تک تک شما در حفظ و پناه پروردگار بزرگ همیشه آسوده و خوشحال باشید.

اینک سمستر ششمم در دانشگاهم به پایان رسید و پس فردا امتحان های اخیر سالم آغاز میگردند لذا خیلی مصروف گردیده ام و نمیتوانم به این برگه علمی خود زیاد سر بزنم و با شما عزیزان حال کنم. انشاءالله بعد از امتحان ها بکشورم خواهم برگشت و گر فرصت و موقعیت برایم اجازه داد بشما عزیزان سر خواهم زد.

از فرد فرد شما برای این همه نظرات خیلی زیبا و صمیمانه تان متشکرم و از الله دعا میکنم که در هر جای که باشید شما را تحت سایه رحمت خود قرار دهد.

آمین.

شاید سفرم بکشورم بعد از نو ماه سبب گردد تا از این برگه و شما عزیزان دور شوم لذا از شما عزیزان التماس دارم که در این مدت سه ماه رخصتی ام از دانشگاه ٫ مرا از دعا های صالحتان و همچنان نظرات صمیمانه تان فراموش نکنید.

فعلا همینقدر و بعدا انشاءالله با شما عزیزان خیلی گفتار های زیادی خوهم داشت.

الله یار و مددگارتان.

دوست و دوست شما.... صهیب عبیدی ابتهاج

دانشگاه بین المللی اسلامی اسلام آباد پاکستان.


سلام.

دوستان گلم.

از بازدید ها و نظرات بسیار خوش کن تان نهایت سپاسگذارم.

مدت ده ماه است که من تحت همین عنوان وبلاگ مینویسم و الحمدالله از بازدید و نظردهی هایتان برایم ظاهر میگردد که در مقصد خود من کامیاب ام و مقصدم تنها خوشحال نمودن دوستان عزیز هست....

به هر صورت...

امروز ۲۱ اردیبهشت (ثور) مساوی با ۱۱ می هست.... یعنی درست فردا تاریخ ۲۲ اردیبهشت (ثور) مساوی با ۱۲ می تاریخ تولدم هست.... یعنی این عاشق پسرک ۲۲ سال از عمرش را پشت سر میگذارد و وارد میدان ۲۳م زندگی تلخ میشود....

آیا برایش تبریکی نمیدهید؟؟؟

 

خوب این هم شما و این هم این برگه دانستنی های جالب...

منتظر تبریکات شما دوستان عزیز ام..


سه شنبه 17 اردیبهشت 1387

زندگی یک آواز است ، آن را بخوان

   نوشته شده توسط: صهیب عبیدی ابتهاج    نوع مطلب :تقدیم به بهترینم- عشقم ،

زندگی یک آواز است ، آن را بخوان

زندگی یک بازی است ، آن را بازی کن

زندگی یک مبارزه است ، با آن مقابله کن

زندگی یک رؤیا است ، به آن واقعیت ببخش

زندگی یک فداکاری است ، آن را عرضه کن

زندگی یک عشق است ، از آن لذت ببر !


دوشنبه 16 اردیبهشت 1387

وبلاگ عشقی ابتهاج برای ابتهاجکم

   نوشته شده توسط: صهیب عبیدی ابتهاج    نوع مطلب :تقدیم به بهترینم- عشقم ،

free hit counter

 


چهارشنبه 28 فروردین 1387

نشان لیاقت عشق

   نوشته شده توسط: صهیب عبیدی ابتهاج    نوع مطلب :تقدیم به بهترینم- عشقم ،

d-1QEwyaUWs6M:http://www.fijilive.com/ecards/icons/Love.jpg" width="116" align="right" />فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند.

فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟

سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.

فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟

سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!

فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.

سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟

همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟

 همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!


چهارشنبه 28 فروردین 1387

سم

   نوشته شده توسط: صهیب عبیدی ابتهاج    نوع مطلب :تقدیم به بهترینم- عشقم ،

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.

عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!

داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.

دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.

هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.

داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.


تعداد کل صفحات: 12 1 2 3 4 5 6 7 ...